X
تبلیغات
مینیا تور
هویر ایمشو خیال شور دیری
 

سلام دوستان: سال نوبر همه شما مبارک باد

صدای پای بهار نوید روح تازه ای است که در کالبد جهان می دمد و به آن طراوت می بخشد. جوانه ها جان می گیرند وغنچه ها شکفته می شوند تا جهان را به بوی معجزه اسای خود بیارایند

و این دوبیتی تقدیم به همه شما:

بهار از پنجه سرد زمستان

پرید و می زند بر چشم و بر جان

شقایق در کویر تشنه می خوان

سرود سوگ سرماُ فصل باران

م-ر-نسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:35  توسط رضا  | 

 

چون آفت به مال رسد، شکر کن تا به تن نرسد و چون به تن رسد ،شکر کن که به

جان نرسد      « مرزبان نامه»

 

راز چیزی است که بلای آن در محفظت است و هلاک آن در افشا                                       « مرزبان نامه»

 

 

«تابستان گرم بر دلهای شما خنک باد»

 

 

 

شرمنده !!!

 

 

هر روز از پشت پنجره ی اطاق محل کارم چشمم را به دور دستها می کشانم ريالاز شرق به غرب و از شمال به

 

جنوب . محل کارم در شمال شرق ساختمان اداری قرار دارد ووقتی سرپا ،کنار پنجره می ایستم چشم انداز

 

 

 زیبای طبیعت بکر الشتر چشم نواز چشم هایم می شود از اینجا ارتفاعات بیش از 4000 متری گرین

 

چون لعلی است که دل را به تپش و نبض را دو چندان می کند. اما انگار گرین سر سبز و قشنگ و

 

 میزبان شقایقهای وحشی  غم سنگینی بر دل دارد این را به راحتی می توان از کبودی رنگ آن فهمید .

 

 آخر او هر سال مهمانهای زیادی را از مسافت های دور و نزدیک به سمت خود میکشاند و آنها

 

 

 آنجا با نشستن در کنار رودخانه زلال و خنک کهمان که از دل گرین سر چشمه میگیرد و با خود تمام

 

 

عشق و محبت مردم این سرزمین را به همراه داردلبی تر می کنند و دست و صورتی تازه می گردانند

 

و با نوشیدن چند جرعه از آن عطش دل خود را فرو می نشانند و بر خالق آن درود می فرستند اما

 

خشکسالی امسال رمق پذیرایی از گرین را گرفته است و او از شرمندگی چنین کبود شده است .

 

 

مهمان نوازی گرین زبانزد عام و خاص است .

 

 

 

 

 

«خاک سُو تی»

 

خِیال خُم نِهی روژی مَچین اِخاطِرم چی وا

قسم تا هـاتِن سـازت بنیشم ویــرِ وا تنیا

 

دو دَس چی پَر دل وخِردَم تمـوم طاقَتِ سینه

بِنیشم تا حُـور نیشتِن اِ گاوارَ زمیــن تنیا

 

دو تِک دوسـی تِکو نتَـر دل مِن و هونه قرارِت برد

گِ اَژ هر تِک هزارو گُل سَراِر آوردی اَر هر جا

 

هم اژ خاک سُو تی سیرم هم اژ دامونِ پَر دِریا

اِ وختی تینِیت اشـکو هِـراسو بیمه سَر دنیا

 

تِیم دل گرتِیه پا ، آسمون اَر وُژ نِمایژی سا

منی تنیا خَـریـوی کِم گِ دیوار دلم رِمیا

 

شَکَت بیم و شفـق هـات و نوُوی یه تِک اُمید اَر دل

مِیا تاکی بِکیشی زخمه زخم اَر ساز خم اُسا

 

و تالی اژ مِیت بستی زمین بال نشون دارِم

گِری نایژِ دلم تا کـی بکیشم کفّه دل مَر وا

 

محمد رضا حسنوند ( ریوار )

 

 

 

هر روز

به ستاره ای می اندیشم

که از مهتاب می روید

وبرمن می خندد

 

محمد رضا حسنوند (م – ر - نسیم )

 

 

 

کَــسی گـــولِ دَنــگِ تالِت نِمیری

خَمِ دویــری چیَـمِ کـالِت نِمیــری

***

کَســی چــی ای خَــریـوُ پا بِرینَه

فَــریــو نـارَسی خـالِت نِمیــری

(ریوار )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:5  توسط رضا  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بینوم تو قلف زونم واز نهم 

ویر ار قلم و دفتر کل راز نهم

 

هردل تو نووینی وگری حشکاماو

تا هی منی ار هیچ کسی ناز نهم

 

 

سال نو برهمه شما دوستان عزیز و همیشگی مبارک باد

 

با تحفه ای دیگر آمده ام تا جوابگوی گوشه ای از محبت های شما باشم ومانند همیشه مرا با نظرات و پیشنهادات خود خوشحال کنید

مطالب شامل بخشهای زیر است:

 

1-     لکی زبان یا لهجه (نظرات شخصی مدیریت وبلاگ)

 

2-    کلمات لکی (پ )

 

3-   مشاهیر الشتر( ملا منوچهر کولیوند )

 

4-   اشعار لکی (سرود ه های ریوار)

 

الف ) لکی زبان یا لهجه

 

در مورد اینکه لکی زبان یا لهجه است نوشته ها و نظرات مختلفی وجود دارد که همه قابل تقدیر و ستایش هستند اینجانب دست همه افرادی را که در مورد لکی مطلب می نویسند به گرمی می فشارم اما معتقدم برای موثر شدن کلام با ید نوشته ها مغرضانه و متعصبانه نباشد زیرا در این صورت نه تنها موثر نمی شود بلکه ممکن است مخرب نیز باشد. البته این وظیفه زبان شناسان و متخصصان این رشته است که زبان ها ی کهن را ریشه یابی نموده واطلاعات مفید و لازم را دراختیار علاقمندان قرار دهند. مسلم است که نسل امروزی بدنبال هویت خود می گردد ونیازمند حل معما های بیشمار است .متا سفانه منابع مفید ، مستقل ومستند در این زمینه یا وجود ندارد ویا بسیار ناقص و اندک است.و این نمی تواند ذهن کنجکاو جوان امروز را راضی کند.

اینجانب نه کارشناس زبان شناسی هستم و نه اطلاعات کافی در این زمینه دارم اما چون لک هستم وبا تمام وجود لکی را حس می کنم اینگونه به نظرم می رسد که اگر بپذیریم لکی لهجه باشد با ید بگوییم لهجه چه زبانی؟ برای هر فرعی باید اصلی وجود داشته باشد تا فرع از آن منتج شود. لکی فرع ، اصل آن چیست؟ لهجه باید از زبانی نتیجه شود، زبانی که لکی از آن نتیجه شده است کدام است؟آیا لری است ؟ بسیاری از لر زبانان بیشتر کلمات لکی را متوجه نمی شوندو برعکس خیلی از لکها هم بسیاری از کلمات لری را متوجه نمی شوند. این چگونه اصل و مشتقی است که همدیگر را نمی شناسند؟پس صرف تشابه چند کلمه در گویش ها نمی تواند یکی را اصل و دیگری را فرع آن قرار دهد و در ک آن برای ذهن های کنجکاو کمی مشکل به نظر می رسد.

آیا لکی لهجه ای از زبان کردی است؟ کردهای منطقه کردستان و قسمت هایی از آذربایجان غربی قرابت خیلی دوری با لکی دارند زیرابرقراری ارتباط زبانی با هم برایشان دشوار است اما کردهای مناطق کرمانشاهان و ایلام قرابت بسیار نزدیکی با لکی دارند و می توان آنها را در یک خانواده طبقه بندی نمود با این حال در این خانواده کدامیک زبان اصلی و کدامیک لهجه هستند نیاز به کارشناسی دقیق تر دارد که این وظیفه کارشناسان علم مربوطه می باشد .امید وارم که دوستان با نظرات خود و جمع بندی مطالب قدمی موثر تر در جهت ارضا ء ذهن های کنجکاو بردارند منتظراظهار نظر شما هستم .

محمد رضا حسنوند

کلمات لکی (حرف ت )

 

تویل((towel = پیشانی                 تِلیش (telish)= پاره کردن

 

تویل = (toil) نهال                       تَََرکه(tarka) = چوب نازک

 

تویشک(towishk ) = بز غاله        تاپو((tapoo= سیلوی نگهداری آرد

 

تُوک(took )= پوست                   تُوژ((tooge= سر شیر(خامه)

     

تویرک( towirek )= تمشک          تمار زو( (tamarzoo= آرزو

 

مشاهیر الشتر:

 

ملا منوچهر کولیوند از طایفه کولیوند سلسله است وی دارای قریحه ای روان بوده و در وزن های گوناگون شعر سروده است.

 

این سراینده با استفاده از طبع سرشار خود حدود ده هزار بیت سروده که متاسفانه امروزه بیشتر اشعار وی در دسترس نمی باشد و

 

آنچه فعلا دلهای تشنه وعاشق شعر لکی را سیراب میکند چند نمونه ترکیب بند و ترجیع بند ،غزل و مثنوی است در زیر چند بیت از

 

مثنوی بلند «شمس زرین » را آورده وقضاوت توانا یی این شاعر لک زبان الشتری را به خوانندگان واگذار میکنم:

 

 

شمس زرین بال زرین با فروغ وفتح فرین

فوق فرق شرق گرین صبحدم هات او دیار

بی وَتسخیر سلیمان کوه و کَش دشت وبیابان

اَژ زمین تا قاف خندان بی دماغ روزگار

مجلسی آماده دیرم عیش و نوش ساده دیرم

فصل گل مِن باده میرم گلشن و گل در کنار

رحمت حق بر مزیدا،باد نوروزی وزیدا

دی لب حسرت گزیدا،ریخت یَخبَن اَژمَخار

بوی گل هَت بر مشامِم،اَژگل و مُل مستِ کامم

باده احمر لَه جامِم ،بیخود و دل بی قرار

دشتِ کشتی گل سرشتی،دیبه اردیبهشتی

گل کِنِشتی،گل ِوِرشتی گل نِماوَ گلعذار

گل چلاله،گل کلاله،گل پیاله گل گلاو

گل عبیر و گل وَعنبر،گل چنی مُشک تِتار

گل وَدلجو،گل وَمینو،گل اشد بو،گل سبو

گل وَ عین وگل وَ ابرو،گل گل و گل وَعیار

گل بدخشان،گل درخشان،گل زر افشان ،گل فشان

گل وَریحان،گل وَمرجان،گل وَرضوان ،گل قطار

گل وَاحمر،گل وَاصغر،گل وَزیورگل وَفَر

گل وَابیض،گل وَاسود،گلبن وهم گل عذار

لاکی و لولا ولیلو،شوخ وشیدا و اشد بو

نار و نارنگی ولیمو،شو بو شش بر مدار

ارغنون و یاسمن گل،سوسن و نسرین وسنبل

نرگس و شوخ وقرنفل گل شقایق داغدار

مقصد مِ کی ژبهارَن کِی ژنوروزونِگارَن

حیدر دلدل سوارن حامی روژ شمار

 

اشعار لکی

«خاو پَــرونِ»

 

تیخِ ســرما کُِل بی و زَنجیر یَخ بَن واز بی

 

زُخ اَسیـر دَس حُور آساره بازی هُواز بی

 

 

باد نوروزی هِـراسو چی سُواری تُن یِهات

 

پِیچِی اَر دَس اَر جِن و اَخمِ مَخاران واز بی

 

 

بال زَرّین هَــر شَفَق تاوِی اَر راخیز ونِسار

 

خاو پَــرونِ لالـه و انجیر وکُگ و قاز بی

 

 

سـوسَن وریحان ونَرگِس چی عَروس مَخمَلی

 

هاتِنِه بـازی دواره ، روژ تخـت وباز بـی

 

 

دارِگویچ اَر هَر پَلی صد گُل اُهرگُل رنگ رنگ

 

کُل نِشـونِ هاتِنِه فَصـلِ وِهـا رَ ناز بــی

 

 

قاصُوِ گــرما بِـریتی لَرزه دو شونِ زَمین

 

اِشکِیاینِه چِیم زَمین خاو اَژ هِناسی ساز بی

 

 

بو چُـویــر وطُم مِفَرّا ، سوزِیه باخ وهُمار

 

تو فِیِـه اُردیبِهشت هَـر دَس ودِل واز بی

 

 

ریوار

 

 

دوبیتی های لکی

 

اِ گَــریـن هـاتِـمَ آسـوده خـاطـر

 

دِل اژ خم حالـی واژ گل دَســل پــِر

 

***

 

شقـایـق ،یـاسمـن، نسـرین ونرگس

 

یِ دامــو تـوفَه دیـــرم اژ الیشتـر

 

ریوار

 

****************

 

 

هــزاری آگِــرِ بـالـم بِنــی تـــو

نِمورم بـن گـری هــواردی دل اَر صــو

***

وتُک بـرژنـگ اگـر چـی چـو خِـرم دی

نِـمیری خیــره تـو کـس اِچـیمم شــو

ریوار

 

 تو چون یک واژه ی نیلوفری رنگ

 

میان دفتر دل ماندگاری

 

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت

 

                                                                                                                                                                                                         به یادم باش در هر روزگاری

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:24  توسط رضا  | 

به نام خدا

حکایاتی از گلستان سعدی

1- حکیمی را پرسیدند که از سخاوت وشجاعت کدام بهتر است ؟ گفت : آن که سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

2- بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پر را گفت : باید که این سخن با هیچ کس در میان

 

 ننهی . گفت ای پدر فرمان تو راست و لیکن می خواهم که بدانم در این چه مصلحت است ؟

 

گفت : تا مصیبت دو نشود : یکی از نقصان مایه و دیگر از شماتت همسایه .

 

3- یکی از ملوکِ بی انصاف پارسایی را پرسید که از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت : تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری. 

 

4- بزرگی را در محفلی همی ستودندودراوصاف جمیلش مبالغه می نمودند. سراز جیبِ تفکر

بر آورد و گفت : من آنم که من دانم

 

فال چل سرو ( چهل سرود)

 

از دیر بازفال چل سرو در میان اقوام لک دارای جایگاه ویژه ای بوده است .  طریقه اجرای فال چنین

 

 است که عده ای دور هم جمع شده یک نفر به عنوان بزرگ ،جلسه را اداره وپس از نیت کسی که

 

حاجتی داشته بقیه افرادبه قرائت شعر می پرداختند. وقتی که قرائت اشعار به حد از پیش تعیین شده

 

که مسئول جلسه مشخص می کرده است می رسید ، از روی معنا وترجمه آخرین بیت خوب یا بد بودن

 

نیت مشخص می شد.

 

شعر نمونه:

 

کِراسِت چیته وَر نِمَگری         دوسی من و تو سر نِمَگری        

 

ترجمه :پراهنت از جنس چیت است و فوری پاره می شودودوستی من وتو هم سر نمی گیرد

 

از نگاه بزرگان:

 

به نام نیکو مردن به که به نام بد زیستن  ( قابوسنامه)

 

عنایت ظاهر بهتر از کینه ی پنهان  ( نصیحه الملوک)

 

یک ساعت اندیشه از نیستی خویش بهتر از یک ساله عبادت با اندیشه ی هستی

 

خویش  ( اسرار التوحید )

 

گذاری در شاهنامه

 

در شاهنامه اشعاری وجود دارد که کلمات لکی در آن وجود داردبه عنوان مثال:

فرستندش از مرزها با باژ و ساو                     که با جنگ او نیستشان زور و تاو

 تاو = تاب و توان

بپرسید نامش ز فرخ هُجیر                      بدو گفت نامش ندارم به ویر  

ویر = یاد خاطر

 

کلمات لکی

 

پِت = دماغ      پِیا = مرد      پَروُ = پارچه     پار = سال گذشته 

 

        پَشی = تعجب          پیش = پوشال       پولَ = پلک

 

 

پَلم = ایراد بهانه  

 

در بوستان شعرای لک

 

اَرا دویری تو بیمارم خَریوه                          و هر دردی گرفتارم خریوه

 

چِیمل چی اور سی هر می باواری                تونی باری نَنر بارم خریوه

 

شعر از : دنیا                                                            خریوه = غریبه

 

«داکــوکه»

کَس واز نَهَـردی گِــرِ یه کوره اِکارِم

تا کی مِ مِیا طاقَتِ پیخــومِ تــوبارِم

 

بیگونه مَزانــی چَنــی خَم بارَ زُونِم

عیــوِم تــوبِپوشِن اُ بَنـومی نَنِ بارِم

 

کَم بایژِ دِلِم آگِــرِ داکــوکه جِیایی

بی خــود نَشُوِن لونه دِلِ اَر سَرِ دارِم

 

آوِخـتِ مِنِـت بَسته دَسِ اَرجِـنِ پیری

حُشکاکه گِری اسرمِ،سَربارای دِیــارِم

 

هَر چَن کِلِکِ دُشمَنِیت چــی چِله تیژه

سیلِم کَ گِری چی چه مِ آساره ماوارِم

 

واگیـژه گِـری پیچَ مِهی حوصِله بختِم

چی شَلته هَنــی ماری اِ ویر آگِرِ پارِم

 

نازِم بِخِـر وطِینه وِلات اِ سَــرِم کَم کَ

روژی مَرَسی داخ بِنین اَر کَـس وکارِم

 

کـورَ دِلِ بیچاره مِنــه کـس نَشِنَفتی

هَــر روژ مِن اَژ خُصه اَ ریـوارَ پَژارِم

 شعر از : م-ر- نسیم

                   

26/5/85

ــــــــــ

23:30

 

« فال تلخ »

سهم من جز تن پوسیده ی دیوار چـه بود ؟

امتیـازی کـه نوشتند از آوار چــه بود ؟

 

هــوس پنجـره را شـانه ی تردید شکست

هـدف ثانیه از واژه ی بسیـار چــه بود ؟

 

قــرعه ی وقت کشی بـر سـر روزم افتاد

شرم یلدا ز شب یخ زده ی دار چــه بود ؟

 

فال تلـخی کـه سحــر ، آینه بر نامم زد

قصد تفسیر لب از ریزش تکرار چه بود ؟

 

می کشم منحنی ابــر  نفس ها ی غـریب

سـر نـوشت مـن آشفته و دیوار چه بود ؟

 

شعر از : م-ر-نسیم

25/4/84

ـــــــــ

17:15

 

نقا ب عشق

امشب که ماه تاب من قصد خواب دا رد

فانوس گریه هایم  صد التهاب دارد

می ریزد  از درون گردونه های  پلکم

اشکی که از ورا ی د  ردم شتاب دارد

قلبی که قبله کاهش داغی ز عشق باشد

هر جا قدم برآرد شهری خراب دارد

معیار ساده گی را تفسیر کرده مجنون

تعبیر چشم لیلا رودی شراب دارد

افتاده سایه ی غم بر روی پیکر عشق

وقتی که عاشقی هم صد ها نقاب دارد

تاول زدیم و در خود فواره وار مردیم

اما حسادتی نو با ما حساب دارد

شک می کنم تو با من خود هم عقیده باشی

این شهر بی کلانتر  دستی بر آب دارد

 

شعر از : علی علیپور

 


« صبح مسیحا »

 

هرلحضه کسی مثل تو در آیینه پیداست

چشمان من خسته به دنبال تو شیدا ست

 

رفتم که به صحرا بزنم این دل خود را

دیدم نظرش باز به احساس تو دریاست

 

اینجا همه مجنون نکاهت زسر شوق

در سمت دکر چشم تو بر قامت لیلاست

 

پنهان شده ای در عطش شام شبیخون

اما هوست در نفس صبح مسیحاست

 

منظور تواز این همه قایم به قضا چیست

از پرده برون آی که دیدار تو زیباست

 

یک قطره ز آغاز شکو فا شدنت ریز

در پنجره ی چشم امیدم که هویدا ست

 

من منتظر دیدن آن باور خویشم

وقتی که کسی مثل تو در آینه پیداست

 

شعر از : علی علیپور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:47  توسط رضا  | 

سلام دوستان حالتان چطور است .انشا الله که حال همگی خوب است می خواهم شما را با بخش دیگری از فرهنگ وآداب مردمان خودم آشنا کنم.

در مورد فال چل سرو چه می دانید؟ اگر می دانید بنویسید در غیر این صورت منتظر بمانید.

چند لغت دیگر لکی (حرف باء)

بنار= سر بالایی        بار = بیاور      برا= برادر     بنیره= منتظر

بیر= بهره      بگر= بگیر        باخ= باغ      بوری= بیا       

     بن= بن - ته             بوش= بگو        بیر= ببر      

  بلی= بلوط          بون= بام             بن= بگذار

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:0  توسط رضا  | 

با سئوال موافقید؟

پس چند سئوال

۱- الشتر را چقدر می شناسید و در کجای ایران زمین قرار دارد.

۲- آداب و رسوم آن چقدر برایتان آشناست.

۳- چگونه مردمانی دارد.

۴- موقعیت جغرافیایی و تاریخی آن چیست

۵- ...

منتظر سئوالت بعدی باشید.

زبان این قوم شاید یکی از قدیمی ترین زبانهای این سرزمین باشد وآن لکی می باشد

چند کلمه لکی

آو= آب

آگر = آتش

ایره = اینجا

اوره = آنجا

اور = ابر

یک بیت شعر لکی

مه سیلی هواردیه بخت و نهاتم                      پتی روی آو کتی ار تک ولاتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:12  توسط رضا  | 

«کیمیا »

پلک هایم

     افتان و خیزان

مردمکم

    گرفتار دو لب

و بیشه خشکم

      خشکیده تر

می خواهم بخوابم

    اما !

        چگونه بخوابم

               وقتی طنین واژه ها

                    مردمکم را می نوازد

                         و لرزش لب ها

                               سینه ی پلک ها را

                                    می خراشد

چگونه بخندم!

     وقتی بارش قطره قطره ی حرفها یی

           لبانم را می میراند

                و سیم دندان ها یم را

                       به ار تعاش می خواند

چگونه بنویسم !

      وقتی تمام ورق ها

             با جوهر چشم و قلم افسوس

                    نوشته شده است

چگونه بنوازم

      سه تار عشق را!

          وقتی بر سیم بزرگ

                  نواخته می شود

                        و صدایش سیم های کو چک را

                               به ارتعاش می خواند

دیگر

    توانم شکسته و طاقتم بر آب

         وقتی

            مویه های دختری را می شنوم

               که به شکرانه ی مرگ مادر

                      می خندد

                             و در حسرتی سبز و سبدی از گل های قرمز و ار غوانی

                                    می سوزد

                                          چگونه بنوازم

                                                     سه تار عشق را !

او دیگر

      بودن را

          بهانه نمی گیرد

 او

      امروز

            کیمیای عشق

                  و مومیای محبت را می خواهد

                    و با نان خشکی قانع

اما تو

     درد هایت را

          با درد او تسکین دادی

                و برای رهایی از خود

                     رهایش کرده ای

بیدار شو

       بیدار شو

           ستاره ها در حال طلو عند

                 و در این سپیده

                       چهره ی چروک خورده ی آنان را

                            به آب بسپاروگلبرگهایشان را

                                   به نسیم

برخیز

     برخیز و لحظه ای

           به آسمان بنگر

                که کبود شده است

                     و بر اَبر که می گرید                                                                      25/8/84

برخیز                                                                                                                                       ـــــــــ

      برخیز                                                                                                                 14:40

           که خورشید در حال غروب است و                           به دختری که از پشت پنجره ی بهزیستی دنیا را می بیند

              آتشفشان در حال فوران                                                                      
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:55  توسط رضا  | 

« قسمتی از مثنوی  داخ دل »

1- چه بوشم تا بگیری خو د حالم 

دوا باری بنی ار زام بالم

چه بگویم تا تو بتوانی به نحو احسن به حالم گریه کنی وآنوقت دارویی بیاوری و بر زخم های من بگذازی

2 - نداری هات و جامالم سُزونی

پلا مارم وَ وا گیژه رِمونی

فقر امد تمام هستی ام را سوزاند و،کاشانه ام را نیز ویرانه نمود

3 -کَتِ آوار کشتِ سوز گیونم

وَ دوسی بار خَم ناتی وَ شونم

یا طرح دوستی بار غم بر روی دوشم نهاد سپس مانند آفت به جان کشت سر سبز جانم افتاد

4- پِریسک اَژ آه سردم شوله ور بی

گُل آگِر ژَ دردم بی خور بی

جرقه های آتش از آه سر د من شعله ور شدوزبانه های آن آتش سوزان از حرارت درون من بی خبر ماند

5 -کسی گوش ار دنگ سازم نماری

دلی ار سفره ِ رازم نماری

کسی گوش به صدای ساز تنهای من ندادو دلی بر سر سفره ی رازم ننهاد

6- مِ خُینم اژ َدمِ تیخ کِ رشیا

هناسِمَر کَلِ پالونه بریا

خون من از دم تیغ چه کسی ریخته شد که نفس هایم بر بالای دیوار دلم بریده شد

7- دلی پِر چرک و پِر آوار دیرم

چم ار چیت  بی دآوار دیرم

دلی لبالب از چرک و اوار های سنگین دارم وهمیشه چشم تر پایه های بوریایی بافته از نی دارم که بر گرد سیاه چادرهای کوچ نشینان  کشیده می شود

8- نمیلی سا خسی همسا دلم بو

نمیلی اثر چم هُم پا دلم بو

نمی گذاری که سایه ی خنکی همسایه ی دلم باشد چرا دوباره نمی گذاری که اشک های چشمم هم پای دلم ناله سر کند

9 - نمیلی سر تنم ار خشت برشیا

کِ اژ داخ  خمت  پشت دل اشکیا

نمی گذاری سرم را بر روی خشت برشته شذه دی عشق بگذارم چون که از داغ غمت پشت دل شکسته است

10 - وَ برژنگ ریخ دردم کم بچرخن

وَخاپوره دل گرمم تو نشکن

با مژه های تیز خود ریگ درد مرا کمتر بچرخا ن ودل گرمم را با بیهوده گوی خود نشکن

11 -  سرم گیزَ کِ  گرداوَ موینم

زمین و آسمو ن آوه  موینم

سر گیج می رود وتمام زمین واسمان را پر از آب می بینم که مانند گردابی بیش نیست

12 - هناسی سی وهاره بو فِرم ده

هنی ار دور دوسی خو خِرم ده

هم نفس خوبم بهار سیاهی است تو بیا مانند کبوتر مرا به پرواز در بیاور و بر گرد دوستی خود بچرخانم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:43  توسط رضا  | 

http://rezaryvar.comبه نام خدا

مقدمه :

 

در شمال غربی لرستان و در دامنه ی جنوبی کوههای پربرف و بر افراشته گرّین دشت سر سبز الشتر با قابلیت های گوناگون و آب و هوایی منحصر به فرد و متنوع واقع شده است .

این دشت به خاطر موقعیت جغرافیایی خاص خود در طول تاریخ همواره مورد توجه بوده است . واقع شدن آن در مجاورت شاهراه باستانی ایران به دشت بین النهرین مو قعیت ارتباطی مهم آن را نشان می دهد. آب و هوای معتدل و وجود رودهای پر آب نظیر کهمان که از دامنه جنوبی کوه گرّ ین جاری می شود ودر یک دره ی سرسبز با شیبی تند وارد شمال دشت الشتر می شود و بخش مهمی از اراضی این منطقه را مشروب می سازد. سراب ززّ که از کوههای شرق و شمال شرق الشتر سرچشمه می گیرد وبا عبوربه سمت غرب درمحل زیر طاق به رود خانه ی کهمان می ریزد وپس از عبور به طرف خرم آباد به رود خانه سیمره و آنگاه پس از تشکیل رو دخانه ی کرخه به خلیج فارس می ریزد.

الشتر و تاریخ :

آثار کشف شده حکایت ازتاریخ دورودرازآن دارد.ظروف سفالی ، سکه و ... که از دل تپه ها ، غارها و بعضا گورهای قدیمی بیرون کشیده شده اند تاریخ، فرهنگ ، آداب ورسوم گذشته را به تصویر می کشند ، آداب و رسومی که با وجود کم رنگ شدن هنوز به عنوان بخشی از هویت این قوم امروزه  در جای جای این شهرستان خود نمایی می کند . گرچه تاریخ نویسان ومحققان در نوشته های خودتاریخ ، فرهنگ و جغرافیای الشتر را مورد توجه قرار داده اند اما این نوشته ها در مقایسه با وضعیت الشتر بسیار محدود است و به همین دلیل منبع و مرجع کاملی که بتوان در کلیه زمینه ها اطلاعات مورد نیاز را از آنها استخراج نمود وجود ندارد و دل مشتاقان به گذشته این سرزمین همچنان در آتش حسرت می سوزد .

صفحه 1

 

الشتر و ادبیات :

 

تاریخ دقیق شعر و ادبیات در الشتررا شاید نتوان به درستی معلوم کرد زیرا آثار مکتوب به بیش از چند دهه سال بیشتر نمی رسد.اما نغمه های چهل سرود « چل سرو »که با آهنگهای موزون و تصویر های بکر شعری سینه به سینه منتقل شده اند تاریخ دور آنهارا نشان می دهد.احساس وعاطفه ای که در قالب ابیاتی کوتاه اما موثربیان شده اند تمام ابعاد زندگی مردم را تحت تاثیر خود قرار داده و چنان در آن ریشه زده است که کمتر کسی را می توان یافت که حد اقل چند بیت از آنها را در سینه نداشته باشد. ضرب المثل،چیستان و... نیز بخش دیگری ااز ادبیات این منطقه را تشکیل می دهد که همواره ذهن تشنگان  جستجو گررا به خود متوجه می کند. این بخش نیز چنان در بین مردم رایج شده ودر زندگی آنان نقش دارد که در مواقع مختلف و با توجه به مو ضوعات پیش آمده مورد استفاده قرار می گیرند .

 ادبیات مکتوب الشتر به اوایل دوران قاجار می رسد که در این دوران شاعرانی  با ذو ق وبا اندیشه  های خاص خود ظهور می کنند وبا خلاقیت  به خلق آثاری بکر می پردازند .ظهور اندیشه های عارفانه وعاشقانه نه تنها دل تشنگان به شعر را سیراب نمی کند بلکه عطش صاحبان اثر را هرگزفرو نمی نشاند. با گذشت سالها ، این کودک نو پای ادبیات بالغ می گردد وراهنمایی می شود برای نسلهای جوانترکه با وارد شدن به این عرصه بتوانند مسیر تکامل آنرا بپیمایند.گره خوردگی عشق،عرفان و مذهب با روحیه ی خاص، تاثیر پذیری از طبیعت و دامنه کلمات فضای ادبیات را عطر آگین کرده ونوید تحولی شگرف را می دهد تا شعر از حالت رکود خارج شده به سمت پویایی بیشتر پیش رود.

 

صفحه 2

آنچه امروز بصورت مکتوب بر جای مانده است تنها قطره ای است از اقیانوسی که شاعران سرودند و گفتند ، زیرا به احتمال قوی دست حوادث بسیاری از آثار ارزشمند آنان را از بین برده و دل مشتاقان را در آتش حسرت رها کرده است اما همین آثار محدود تاثیری بسیار وسیع و شگرف بر ادبیات منطقه گذاشته و

دریچه ای بر روی قلم بدستان گشوده است تا با تاثیر پذیری از آن به خلق آثاری متنوع و زیبا در قالبهای متعدد و بحور مختلف بپردازند .شاعران امروزی با چیدمان مناسب کلمات در کنار یکدیگر واستفاده از تمام قالبهای شعری (نو،کلاسیک)مسایل اجتماعی ،فلسفی ،مذهب وعشق را به زیباترین شکل ممکن بیان

می کنند . آنان با سرودن اشعار بدیع خود توانایی مانور زبان لکی را در رقابت با سایر زبانها به نمایش

 می گذارند و همانگونه روان  غزل  می گویند که رباعی را می سرایند و همانگونه در شعرسپید مهارت نشان می دهند که دو بیتی های زیبارا خلق می کنند .

دیگر قالبی خاص وبحری مشخص را در سرودن اشعار بکار نمی گیرند آنها همه ی قالب ها وبحر های عروضی  را زیر سیطره ی کلامی خویش کشید ه و بسیارروان با آنها شعر می سرایند . و البته مسئولیت سنگینی که همانا حفظ تاریخ ،زبان وفرهنگ خود است را مد نظر دارند باشد که بتوانند به بهترین وجه ممکن انجام وظیفه نمایند و آنچه از  گذشتگان به آنها رسیده را به دستان توانای نسلهای بعدی بسپا رند .

 

 

گرد آورنده :

محمد رضا حسنوند دبیر انجمن ادبی شهرستان الشتر

 

مرداد سال 1386

 

صفحه 3

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:39  توسط رضا  | 

 

درنگ

 

لحضه ای بانو درنگ اینجا هوا آلوده نیست

با وجود این عناصر می توان آسوده زیست

 

نوش دارو می زند تاول به روی طا ق دل

با صدای این جماعت می شود قدری گریست

 

پاسبان بی درد فردا می کشد خرناس صبح

ماجرا از روز اول بود این تقصیر کیست

 

نبض مردم می چکد در کاسه ی چو بین هنوز

زیر چتر این فضا هم تا کمی اندیشه نیست

 

سقف فریاد از هجوم سایه ها آبستن است

دم به دم با ساز خوش بینی نگو پس چاره چیست

 

گر چه اکنون طعم باروت می وزد از هر طرف

لحظه ای بانو درنگ اینجا هوا آلوده نیست

 

 

 

28/1/86

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مــــادر

 

 

سلام آقا  زنی  اینجا دلش    را  تاب        می کرد 

  و با  احساس گرمی کودکش را خواب   می کرد

همین جا   در  کنار   این   درختـان    صنوبـــر

لباس  کهنه اش   را گاه گاهی  تاب     می کــرد

در این بستان کلاف انتظارش خشک    می مــرد

وگیــسو  در سکوت  خسته ی    گرداب    می کرد

برای آنکه نـا محــر م   نبیــند   غـیرتش   را

رخ  مفلوک خود را زیر    چاد ر قاب     می کــرد

گلویش    بغض فردا در  درون سینه    می کشــت

نگاهش خاک را در چشمه ی   مهتاب    می کــرد

به قدر       التماسش    او کویــر   گونه هــا   را

ز    امواج    پریش اشک   غم     سیراب  می کــرد

و هر کس  از کنارش می گذشت او   باز دستــی

غریبانه  به    سمت   آسما ن    پرتاب      می کـرد

زنی از جنس    باران با  دلـی     مملو    زاحساس

خدا را   جستجو   د ر خلوت  مرداب  می کــرد

سلام آقا    منم آ ن   کودک      افتاده   در   خاک

که    مادر  باور ش را با   وجودم   آب    می کرد

نمی دانی     چطوری شو هر    گم    کرده احساس

دل رنجیده اش     رادم به دم   خوناب  می کر  د

و  در آخر  برید    از   جنگل    ما    یاس   مــادر

همان مادر که اینجا کودکش را  خواب   می کرد

 

 rezaryvar.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:33  توسط رضا  |