|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم سال نو برهمه شما دوستان عزیز و همیشگی مبارک باد با تحفه ای دیگر آمده ام تا جوابگوی گوشه ای از محبت های شما باشم ومانند همیشه مرا با نظرات و پیشنهادات خود خوشحال کنید مطالب شامل بخشهای زیر است: 1- لکی زبان یا لهجه (نظرات شخصی مدیریت وبلاگ) 2- کلمات لکی (پ ) 3- مشاهیر الشتر( ملا منوچهر کولیوند ) 4- اشعار لکی (سرود ه های ریوار) الف ) لکی زبان یا لهجه در مورد اینکه لکی زبان یا لهجه است نوشته ها و نظرات مختلفی وجود دارد که همه قابل تقدیر و ستایش هستند اینجانب دست همه افرادی را که در مورد لکی مطلب می نویسند به گرمی می فشارم اما معتقدم برای موثر شدن کلام با ید نوشته ها مغرضانه و متعصبانه نباشد زیرا در این صورت نه تنها موثر نمی شود بلکه ممکن است مخرب نیز باشد. البته این وظیفه زبان شناسان و متخصصان این رشته است که زبان ها ی کهن را ریشه یابی نموده واطلاعات مفید و لازم را دراختیار علاقمندان قرار دهند. مسلم است که نسل امروزی بدنبال هویت خود می گردد ونیازمند حل معما های بیشمار است .متا سفانه منابع مفید ، مستقل ومستند در این زمینه یا وجود ندارد ویا بسیار ناقص و اندک است.و این نمی تواند ذهن کنجکاو جوان امروز را راضی کند. اینجانب نه کارشناس زبان شناسی هستم و نه اطلاعات کافی در این زمینه دارم اما چون لک هستم وبا تمام وجود لکی را حس می کنم اینگونه به نظرم می رسد که اگر بپذیریم لکی لهجه باشد با ید بگوییم لهجه چه زبانی؟ برای هر فرعی باید اصلی وجود داشته باشد تا فرع از آن منتج شود. لکی فرع ، اصل آن چیست؟ لهجه باید از زبانی نتیجه شود، زبانی که لکی از آن نتیجه شده است کدام است؟آیا لری است ؟ بسیاری از لر زبانان بیشتر کلمات لکی را متوجه نمی شوندو برعکس خیلی از لکها هم بسیاری از کلمات لری را متوجه نمی شوند. این چگونه اصل و مشتقی است که همدیگر را نمی شناسند؟پس صرف تشابه چند کلمه در گویش ها نمی تواند یکی را اصل و دیگری را فرع آن قرار دهد و در ک آن برای ذهن های کنجکاو کمی مشکل به نظر می رسد. آیا لکی لهجه ای از زبان کردی است؟ کردهای منطقه کردستان و قسمت هایی از آذربایجان غربی قرابت خیلی دوری با لکی دارند زیرابرقراری ارتباط زبانی با هم برایشان دشوار است اما کردهای مناطق کرمانشاهان و ایلام قرابت بسیار نزدیکی با لکی دارند و می توان آنها را در یک خانواده طبقه بندی نمود با این حال در این خانواده کدامیک زبان اصلی و کدامیک لهجه هستند نیاز به کارشناسی دقیق تر دارد که این وظیفه کارشناسان علم مربوطه می باشد .امید وارم که دوستان با نظرات خود و جمع بندی مطالب قدمی موثر تر در جهت ارضا ء ذهن های کنجکاو بردارند منتظراظهار نظر شما هستم . محمد رضا حسنوند کلمات لکی (حرف ت ) تویل((towel = پیشانی تِلیش (telish)= پاره کردن تویل = (toil) نهال تَََرکه(tarka) = چوب نازک تویشک(towishk ) = بز غاله تاپو((tapoo= سیلوی نگهداری آرد تُوک(took )= پوست تُوژ((tooge= سر شیر(خامه) تویرک( towirek )= تمشک تمار زو( (tamarzoo= آرزو مشاهیر الشتر: ملا منوچهر کولیوند از طایفه کولیوند سلسله است وی دارای قریحه ای روان بوده و در وزن های گوناگون شعر سروده است. این سراینده با استفاده از طبع سرشار خود حدود ده هزار بیت سروده که متاسفانه امروزه بیشتر اشعار وی در دسترس نمی باشد و آنچه فعلا دلهای تشنه وعاشق شعر لکی را سیراب میکند چند نمونه ترکیب بند و ترجیع بند ،غزل و مثنوی است در زیر چند بیت از مثنوی بلند «شمس زرین » را آورده وقضاوت توانا یی این شاعر لک زبان الشتری را به خوانندگان واگذار میکنم:
شمس زرین بال زرین با فروغ وفتح فرین فوق فرق شرق گرین صبحدم هات او دیار بی وَتسخیر سلیمان کوه و کَش دشت وبیابان اَژ زمین تا قاف خندان بی دماغ روزگار مجلسی آماده دیرم عیش و نوش ساده دیرم فصل گل مِن باده میرم گلشن و گل در کنار رحمت حق بر مزیدا،باد نوروزی وزیدا دی لب حسرت گزیدا،ریخت یَخبَن اَژمَخار بوی گل هَت بر مشامِم،اَژگل و مُل مستِ کامم باده احمر لَه جامِم ،بیخود و دل بی قرار دشتِ کشتی گل سرشتی،دیبه اردیبهشتی گل کِنِشتی،گل ِوِرشتی گل نِماوَ گلعذار گل چلاله،گل کلاله،گل پیاله گل گلاو گل عبیر و گل وَعنبر،گل چنی مُشک تِتار گل وَدلجو،گل وَمینو،گل اشد بو،گل سبو گل وَ عین وگل وَ ابرو،گل گل و گل وَعیار گل بدخشان،گل درخشان،گل زر افشان ،گل فشان گل وَریحان،گل وَمرجان،گل وَرضوان ،گل قطار گل وَاحمر،گل وَاصغر،گل وَزیورگل وَفَر گل وَابیض،گل وَاسود،گلبن وهم گل عذار لاکی و لولا ولیلو،شوخ وشیدا و اشد بو نار و نارنگی ولیمو،شو بو شش بر مدار ارغنون و یاسمن گل،سوسن و نسرین وسنبل نرگس و شوخ وقرنفل گل شقایق داغدار مقصد مِ کی ژبهارَن کِی ژنوروزونِگارَن حیدر دلدل سوارن حامی روژ شمار اشعار لکی «خاو پَــرونِ»
زُخ اَسیـر دَس حُور آساره بازی هُواز بی
باد نوروزی هِـراسو چی سُواری تُن یِهات
پِیچِی اَر دَس اَر جِن و اَخمِ مَخاران واز بی
بال زَرّین هَــر شَفَق تاوِی اَر راخیز ونِسار
خاو پَــرونِ لالـه و انجیر وکُگ و قاز بی
سـوسَن وریحان ونَرگِس چی عَروس مَخمَلی
هاتِنِه بـازی دواره ، روژ تخـت وباز بـی
دارِگویچ اَر هَر پَلی صد گُل اُهرگُل رنگ رنگ
کُل نِشـونِ هاتِنِه فَصـلِ وِهـا رَ ناز بــی
قاصُوِ گــرما بِـریتی لَرزه دو شونِ زَمین
اِشکِیاینِه چِیم زَمین خاو اَژ هِناسی ساز بی
بو چُـویــر وطُم مِفَرّا ، سوزِیه باخ وهُمار
تو فِیِـه اُردیبِهشت هَـر دَس ودِل واز بی
ریوار
دوبیتی های لکی
اِ گَــریـن هـاتِـمَ آسـوده خـاطـر
دِل اژ خم حالـی واژ گل دَســل پــِر
***
شقـایـق ،یـاسمـن، نسـرین ونرگس
یِ دامــو تـوفَه دیـــرم اژ الیشتـر
ریوار
**************** هــزاری آگِــرِ بـالـم بِنــی تـــو نِمورم بـن گـری هــواردی دل اَر صــو *** وتُک بـرژنـگ اگـر چـی چـو خِـرم دی نِـمیری خیــره تـو کـس اِچـیمم شــو ریوار تو چون یک واژه ی نیلوفری رنگ میان دفتر دل ماندگاری اگر شهر نگاهت فرصتی داشت به یادم باش در هر روزگاری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:24 توسط محمد رضا حسنوند
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا حکایاتی از گلستان سعدی 1- حکیمی را پرسیدند که از سخاوت وشجاعت کدام بهتر است ؟ گفت : آن که سخاوت است به شجاعت حاجت نیست. 2- بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پر را گفت : باید که این سخن با هیچ کس در میان
ننهی . گفت ای پدر فرمان تو راست و لیکن می خواهم که بدانم در این چه مصلحت است ؟
گفت : تا مصیبت دو نشود : یکی از نقصان مایه و دیگر از شماتت همسایه . 3- یکی از ملوکِ بی انصاف پارسایی را پرسید که از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت : تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری. 4- بزرگی را در محفلی همی ستودندودراوصاف جمیلش مبالغه می نمودند. سراز جیبِ تفکر بر آورد و گفت : من آنم که من دانم فال چل سرو ( چهل سرود) از دیر بازفال چل سرو در میان اقوام لک دارای جایگاه ویژه ای بوده است . طریقه اجرای فال چنین
است که عده ای دور هم جمع شده یک نفر به عنوان بزرگ ،جلسه را اداره وپس از نیت کسی که
حاجتی داشته بقیه افرادبه قرائت شعر می پرداختند. وقتی که قرائت اشعار به حد از پیش تعیین شده
که مسئول جلسه مشخص می کرده است می رسید ، از روی معنا وترجمه آخرین بیت خوب یا بد بودن
نیت مشخص می شد.
شعر نمونه:
کِراسِت چیته وَر نِمَگری دوسی من و تو سر نِمَگری
ترجمه :پراهنت از جنس چیت است و فوری پاره می شودودوستی من وتو هم سر نمی گیرد از نگاه بزرگان: به نام نیکو مردن به که به نام بد زیستن ( قابوسنامه) عنایت ظاهر بهتر از کینه ی پنهان ( نصیحه الملوک)
یک ساعت اندیشه از نیستی خویش بهتر از یک ساله عبادت با اندیشه ی هستی
خویش ( اسرار التوحید ) گذاری در شاهنامه در شاهنامه اشعاری وجود دارد که کلمات لکی در آن وجود داردبه عنوان مثال: فرستندش از مرزها با باژ و ساو که با جنگ او نیستشان زور و تاو تاو = تاب و توان بپرسید نامش ز فرخ هُجیر بدو گفت نامش ندارم به ویر ویر = یاد خاطر کلمات لکی پِت = دماغ پِیا = مرد پَروُ = پارچه پار = سال گذشته
پَشی = تعجب پیش = پوشال پولَ = پلک
پَلم = ایراد – بهانه
در بوستان شعرای لک
اَرا دویری تو بیمارم خَریوه و هر دردی گرفتارم خریوه چِیمل چی اور سی هر می باواری تونی باری نَنر بارم خریوه شعر از : دنیا خریوه = غریبه «داکــوکه» کَس واز نَهَـردی گِــرِ یه کوره اِکارِم تا کی مِ مِیا طاقَتِ پیخــومِ تــوبارِم بیگونه مَزانــی چَنــی خَم بارَ زُونِم عیــوِم تــوبِپوشِن اُ بَنـومی نَنِ بارِم
کَم بایژِ دِلِم آگِــرِ داکــوکه جِیایی بی خــود نَشُوِن لونه دِلِ اَر سَرِ دارِم
آوِخـتِ مِنِـت بَسته دَسِ اَرجِـنِ پیری حُشکاکه گِری اسرمِ،سَربارای دِیــارِم
هَر چَن کِلِکِ دُشمَنِیت چــی چِله تیژه سیلِم کَ گِری چی چه مِ آساره ماوارِم
واگیـژه گِـری پیچَ مِهی حوصِله بختِم چی شَلته هَنــی ماری اِ ویر آگِرِ پارِم
نازِم بِخِـر وطِینه وِلات اِ سَــرِم کَم کَ روژی مَرَسی داخ بِنین اَر کَـس وکارِم
کـورَ دِلِ بیچاره مِنــه کـس نَشِنَفتی هَــر روژ مِن اَژ خُصه اَ ریـوارَ پَژارِم شعر از : م-ر- نسیم 26/5/85 ــــــــــ 23:30 « فال تلخ » سهم من جز تن پوسیده ی دیوار چـه بود ؟ امتیـازی کـه نوشتند از آوار چــه بود ؟
هــوس پنجـره را شـانه ی تردید شکست هـدف ثانیه از واژه ی بسیـار چــه بود ؟
قــرعه ی وقت کشی بـر سـر روزم افتاد شرم یلدا ز شب یخ زده ی دار چــه بود ؟
فال تلـخی کـه سحــر ، آینه بر نامم زد قصد تفسیر لب از ریزش تکرار چه بود ؟
می کشم منحنی ابــر نفس ها ی غـریب سـر نـوشت مـن آشفته و دیوار چه بود ؟ شعر از : م-ر-نسیم 25/4/84 ـــــــــ 17:15 نقا ب عشق امشب که ماه تاب من قصد خواب دا رد فانوس گریه هایم صد التهاب دارد می ریزد از درون گردونه های پلکم اشکی که از ورا ی د ردم شتاب دارد قلبی که قبله کاهش داغی ز عشق باشد هر جا قدم برآرد شهری خراب دارد معیار ساده گی را تفسیر کرده مجنون تعبیر چشم لیلا رودی شراب دارد افتاده سایه ی غم بر روی پیکر عشق وقتی که عاشقی هم صد ها نقاب دارد تاول زدیم و در خود فواره وار مردیم اما حسادتی نو با ما حساب دارد شک می کنم تو با من خود هم عقیده باشی این شهر بی کلانتر دستی بر آب دارد شعر از : علی علیپور « صبح مسیحا » هرلحضه کسی مثل تو در آیینه پیداست چشمان من خسته به دنبال تو شیدا ست رفتم که به صحرا بزنم این دل خود را دیدم نظرش باز به احساس تو دریاست اینجا همه مجنون نکاهت زسر شوق در سمت دکر چشم تو بر قامت لیلاست پنهان شده ای در عطش شام شبیخون اما هوست در نفس صبح مسیحاست منظور تواز این همه قایم به قضا چیست از پرده برون آی که دیدار تو زیباست یک قطره ز آغاز شکو فا شدنت ریز در پنجره ی چشم امیدم که هویدا ست من منتظر دیدن آن باور خویشم وقتی که کسی مثل تو در آینه پیداست شعر از : علی علیپور |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:47 توسط محمد رضا حسنوند
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان حالتان چطور است .انشا الله که حال همگی خوب است می خواهم شما را با بخش دیگری از فرهنگ وآداب مردمان خودم آشنا کنم. در مورد فال چل سرو چه می دانید؟ اگر می دانید بنویسید در غیر این صورت منتظر بمانید. چند لغت دیگر لکی (حرف باء) بنار= سر بالایی بار = بیاور برا= برادر بنیره= منتظر بیر= بهره بگر= بگیر باخ= باغ بوری= بیا بن= بن - ته بوش= بگو بیر= ببر
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:0 توسط محمد رضا حسنوند
|
|
||
|
|
|
|
|
با سئوال موافقید؟
پس چند سئوال ۱- الشتر را چقدر می شناسید و در کجای ایران زمین قرار دارد. ۲- آداب و رسوم آن چقدر برایتان آشناست. ۳- چگونه مردمانی دارد. ۴- موقعیت جغرافیایی و تاریخی آن چیست ۵- ... منتظر سئوالت بعدی باشید. زبان این قوم شاید یکی از قدیمی ترین زبانهای این سرزمین باشد وآن لکی می باشد چند کلمه لکی آو= آب آگر = آتش ایره = اینجا اوره = آنجا اور = ابر یک بیت شعر لکی مه سیلی هواردیه بخت و نهاتم پتی روی آو کتی ار تک ولاتم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:12 توسط محمد رضا حسنوند
|
|
||
|
|
|
|
|
«کیمیا » پلک هایم افتان و خیزان مردمکم گرفتار دو لب و بیشه خشکم خشکیده تر می خواهم بخوابم اما ! چگونه بخوابم وقتی طنین واژه ها مردمکم را می نوازد و لرزش لب ها سینه ی پلک ها را می خراشد چگونه بخندم! وقتی بارش قطره قطره ی حرفها یی لبانم را می میراند و سیم دندان ها یم را به ار تعاش می خواند چگونه بنویسم ! وقتی تمام ورق ها با جوهر چشم و قلم افسوس نوشته شده است چگونه بنوازم سه تار عشق را! وقتی بر سیم بزرگ نواخته می شود و صدایش سیم های کو چک را به ارتعاش می خواند دیگر توانم شکسته و طاقتم بر آب وقتی مویه های دختری را می شنوم که به شکرانه ی مرگ مادر می خندد و در حسرتی سبز و سبدی از گل های قرمز و ار غوانی می سوزد چگونه بنوازم سه تار عشق را ! او دیگر بودن را بهانه نمی گیرد او امروز کیمیای عشق و مومیای محبت را می خواهد و با نان خشکی قانع اما تو درد هایت را با درد او تسکین دادی | ||